به گونه ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پيمان برادريت
با جبل نور
چون آيه هاي جهاد محكم
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده، بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه گاه در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانه حرم
به درازا كشيد
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات بر لبت آورد
و در كنار درك تو
كمر كوه شكست...
اشكها روان شوند و شيون سر دهند،زاري كنند و ناله جانسوز كشند…
كجاست راه حق؟كجايند نيكان پس از نيكان؟كجايند خورشيدهاي تابان؟كجايند ماههاي فروزان؟كجايند ستاره هاي در خشان؟…
كجاست مركز اميد براي انداختن بيداد؟كجاست درو كن شاخه هاي گمراهي ؟كجاست وسيله پيوست ميان زمين و آسمان؟ كجاست جوينده خون شهيد كربلا؟
جانم فداي تو
اي زاده پاكان مطهر ، اي زاده اختران درخشان،اي زاده طور و عاديات
… كاش مي دانستي كه دوري به كجا كشيده و مي دانستم چه خاكي و چه زميني تو را برداشته است.. در كوه رضوائي يا در ذي طوبي…
سخت است بر من كه خلق را ببينم و ترا نبينم، و نشنوم از تو نفسي و نه رازي
سخت است بر من كه تو گرفتار باشي و از تو ناله و شكايتي به من نرسد
جانم به قربانت
اي نا پيدايي كه بيرون از ما نيستي..آيا روزي جدايي ما به فرداي وصال مي پيوندد؟
كي به سرچشمه هاي سيراب كننده ات در آئيم و سيراب شويم؟
تشنگي به درازا كشيد..
كي باشد كه ما تو را ببينيم و تو ما را و چشم ما روشن گردد؟
كي باشد كه ما گردت باشيم و تو امام مردم و زمين را پر از عدالت كرده باشي؟
كي…؟
((فرازي از دعاي ندبه))
هزار درد مرموز...هزار راز تلخ.. در ثانيه هايی بی حضور من ،آرام آرام انگورکهای دلم را می خورند و نام تو را بيرون می اندازند...

يخ آب مي شود در روح من.. در استخوانم بهار... وجود توست بودن توست...با حضور مهربان توست که لبخندم متولد می شود...

برای تو می نويسم
